یه روزی یه مرده {زهرمارو می خوره به نرده} بعد از کار روزانه اش می شینه روی مبل و یه روزنامه می گیره دستش و مشغول به خوندن می شه . یهو چشمش به یه لکه ی سیاه توی هوا می افته ؛ با خودش فکر می کنه گرد و غباری ، آت و آشغالی چیزیه و دوباره مشغول خوندن روزنامه اش می شه. چند لحظه بعد می بینه اون لکه هه بهش نزدیک تر شده و بزرگ تر به چشم میاد ، با خودش می گه خب حتما یه مگسه که داره پرواز می کنه. دوباره چند لحظه بعد سرش رو بلند می کنه و می بینه لکه هه بازم داره بهش نزدیک تر و نزدیک تر می شه و وقتی خوب بهش دقت می کنه ، می بینه اون لکه ، یه گلوله ست.
× یه قرن پیش تو یکی ازین سریالا شنیدم.