شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹

گلوله

یه روزی یه مرده {زهرمارو می خوره به نرده} بعد از کار روزانه اش می شینه روی مبل و یه روزنامه می گیره دستش و مشغول به خوندن می شه . یهو چشمش به یه لکه ی سیاه توی هوا می افته ؛ با خودش فکر می کنه گرد و غباری ، آت و آشغالی چیزیه و دوباره مشغول خوندن روزنامه اش می شه. چند لحظه بعد می بینه اون لکه هه بهش نزدیک تر شده و بزرگ تر به چشم میاد ، با خودش می گه خب حتما یه مگسه که داره پرواز می کنه. دوباره چند لحظه بعد سرش رو بلند می کنه و می بینه لکه هه بازم داره بهش نزدیک تر و نزدیک تر می شه و وقتی خوب بهش دقت می کنه ، می بینه اون لکه ، یه گلوله ست.

× یه قرن پیش تو یکی ازین سریالا شنیدم.

چیه مگه؟

ایو ِ لیا که درستش ایولیا ِ ولی به خاطر قشنگی دوس داشتم یه " ِ " اون وسط بذارم ، ترکیبی از دو اسمه:
ایو Eve، منو یاد "زن" می ندازه و خیلی دوسش دارم! [حالا درسته تیکه اول اسممون حواس ولی داداچ ما خودمون یه پا آدمیم نیازی به این موجودات بی خود نداریم!! ]
و
لیا Lya ، دوستم گفت و من دوست داشتم.
لینک و اینام نورمایند. جدی می گم.
.

مستر دیگه چارتا چارتا و اینا و ته معروفیت و شهرت و اینا و اینا و اینایی دیگه الان؟ دیگه های شدی رفت؟! ضمن تبریکات بسیار ،
ولی هنوزم همون قد هیزیا =))
.
مرتیکه ، یاسی بهش می گه فلانی که من باشم پسورد آی دیشو گم کرده ، شرایطو یه ساعت من گفتم اون کپی کرده واسش ، این همه من جز زدم ، اخر می گه بهش بگو یادته پارسال تم ِ وبلاگتو خواستم ندادی؟!! حقته! : حالا می دونه ها کار سه ثانیه اشه، عوضی بازی در میاره. بعدم می گه بهش بگو بخوابه شاید خواب پسوردشو ببینه!!
عالم و آدم نشستن هروقت من عین خر تو گل گیر کردم ، زارپ بیان یادآوری کنن که من چه قد انسان خبیثی بودم و صد البته ، هستم!
بترکین ، پسوردمو صب ریست کردم ! آیکون یه عالمه زبون درازی و اینا !
این و اینهمه توضیح دادم که آخرشو بگم ، که آره، بعد تازه آن هم که می شی همون مستر بالایی میاد بعد قرن ها، ذوق می کنی حالشو می پرسی ، انقد رزومه کاری می ده آدم افسردگی می گیره که چرا من انقد دچار پدیده ی گشادی ماتحت هستم!
اینا رو گفتم که بدونین من الان افسردما ، حوصله ندارما، اعصاب ندارما ، گیر ندینا!!
فک کنم همتون فهمیدین من خل شدم.
.
آهان راسی
اسمو عوض کردم :
1. انقد تو نت پر شده از اسم "عروسک..." خب دوس نداشتم!
2. گند زده بود به همه زندگیم. من می گم نحس بود شماها که نمی فهمین منو. هی اومدین و رفتین ، گفتین آخی چرا نحس. خب تهش نحسیش گرفتتم خب. شوخیَم ندارم. نوستول اینام نمی شم هیچ. گفته باشم.

پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

این جان ِ ب

اینجانب تا اسم این وبلاگ و فونتشو عوض نکنم پست جدید نخواهم گذاشت!!!

پنجشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۹

من و دلبر جان.

یه اخلاق عاشق کشی که من دارم اینه که برخلاف این که دخترم ، اصن دختر نیستم! و تمام اخلاق و رفتار گل و بلبلم هم به داداشه رفته . توجه دارین که اون به من نرفته و من به اون رفتم ، ولی ما با هم خیلی فرق می کنیم!!D:
دیروز رفتم موهامو کوتاه کردم و بعدشم با مامانه رفتیم نمایندگی کانورس. بعد چون این دخترا هی تو آرایشگاه گفتن موی کوتاه خیلی بهت میاد و هی قربونم رفتن و منم خیلی با خودم حال کردم ، روحیه دخترونه ام رفته بود زیر منفی ِ ده!
توی مغازه مامانم چسبید به یه کفش عروسکی :" تو رو خدا بیا اینو بخر ببین چه خوشکله!!"
من، در حالی که نمی تونم از بین آل استارایی که اونجا بود یکی رو انتخاب کنم : " اه مامان این چیه آخه ، خیلی زشته! "
مامانم ، در حالی که یه چشمش اشک بود ، یه چشمش خون: " کجای این زشته؟ "
من، در حالی که دارم خودمو می زنم : " مامان این دخترونه اس!!! &-:"

مامانم ، در حالی که از شدت تعجب نمی دونه چی بگه : " مگه تو چی هستی؟"
من ، در حالی که آهی از اعماق وجود می کشم : "خب همه می دونن که من پسرم!! ]:"
مامانم، در حالی که خیلی شیک کفشه رو داره می ذاره سره جاش:" ]: "
و چنین شد که من به دلبر ِ مشکی ِ طرح ِ رخ ِ ساق بلندم رسیدم!


~ تولد س ح ر بودش ، منتها من نشد که به موقع تبریک بگم...سحری تولد بیستت مبارک باشه!
~~ واسه کامنت انقده اصرار نکنید خب :